ديدم درآئينه و ، آه چه اندوهي ... دلم گرفت و رفت ، هرسويي

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب


 


 


ديدم درآئينه و ، آه چه اندوهي


دلم گرفت و رفت ، هرسويي


 


فکراين بود ، که داشتم پر وبالي


نپريدم وگرفت ، آئينه زما حالي


 


عمري که به صد ، رنگ پائيزرفت


چون خاروخسي ، بود ورفت 


 


برفي شده بود سرم ، آئينه گفت


برسرنشسته ، برف سفيد


 


مي جستم درون کودکي يم هرسوي


مات مانديم درآئينه و ، موکشته سفيد


 


گذرعمربه جوي ديد ، غلام باريک


نه حرا سيم ازاين ، غول سفيد


 


غ..ر..آ


 


نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:47
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :